تبليغاتX
مصاحبه - خیلی دور خیلی نزدیک
مصاحبه با وبلاگ نویسان

 

 

 

خیلی دور خیلی نزدیک ، شاید درست جلوی چشم ما ، شایدهم فرسنگها دورتر ، هر چی که هست ، هست . ما آدما شاید اون چیزایی رو که به ما خیی نزدیک هستن رو نمی بینیم ودنبال همون چیزا تو دور دست زندگی خودمون می گردیم. اما شاید یه زمانی بتونیم این نقیصه رو برطرف کنیم .

عطا افشاری از جمله آدماییه که وقتی نوشته هاش رو می خونی ، بخصوص دل نوشته هاش رو ، این حس بهت دست میده که شاید ،شاید یه روزی بتونی به اون چیزایی که خیلی دورن ، خیلی زود دست پیدا کنی . حرفاش رو که بخونی یه دنیا تجربه توشه و یه دنیا حرف که زده و یه دنیای دیگه حرف که نزده هنوز باقی مونده و خواننده هاش رو منتظر نگه میداره که بقیه رو بشنوه و بخونه .

 

مصاحبه‌اش رو با هم بخونيم:

عباسی : خودتون را بطور کامل معرفي كنيد

عطا افشاری : من عطا افشاري، دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی علوم تربيتي و دانشجوي رشته‌ی خبرنگاري با گرايش استراتژيك؛ دبير دبيرستان‌هاي تهران و حدود 12 سال هم هست كه در عرصه‌هاي مختلف خبر و رسانه كار مي‌كنم. مدتي گزارشگر راديو بودم و سپس مدتي در مركز قم سردبير برنامه‌هاي زنده راديويي بودم.

بعد از اون سراغ تلويزيون رفتم و برنامه‌سازي كردم. چند فيلم كوتاه هم ساختم. تجربه‌ی بازيگري و کارگرداني تئاتر هم دارم و در سال 72 جايزه‌ی اول كارگرداني تئاتر رو از جشنواره‌ی كشوري سوره گرفتم.

با راه‌ اندازي شبكه‌ی خبر به جمع خبرنگاران لاين شبكه پيوستم و تا سال 81 در اين شيكه كار كردم و از آن سال تا‌كنون هم خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس هستم.

 

عباسی : چرا به دنياي مجازي وبلاگ رو آوردين؟

عطا افشاری : به نظر مي‌رسد در عصر ارتباطات و فرآيند جهاني شدن بايد هر چه سريع‌تر خودمون رو به ابزار روز دنيا براي گفتگو و تعامل با آدمهاي اين دوره آماده كنيم و باز به نظر مي‌رسد وبلاگ بومي‌ترين خصوصي‌ترين و در عين حال عمومي و جهاني‌ترين ابزار براي همراهي با آدمهای اين روز جهان است.

از اين‌رو از وقتي كه احساس كردم كه براي آدمهاي ديگر حرفي براي گفتن دارم و بدون لكنت مي‌تونم اونا رو بگم وارد دنياي مجازي وبلاگ نويسي شدم.

 

عباسی : فرق وبلاگ نويسي با يادداشت‌هاي شخصي كه پيش از اين تو دفترهاي خاطراتمون مي‌نوشتيم چيه؟

عطا افشاری : اگه خاطر همه‌مون باشه قديم‌ترها هر كدوم ما (به ويژه دختر خانوما) براي خودمون يه دفتر خاطرات داشتيم كه از وقتي نوشتن را ياد مي‌گرفتيم توش يادداشت مي‌كرديم.

موقعي كه دبستان بوديم براي اين افه بيايم که ما هم سري تو سرا داريم و با يه غرور خاصي اين دفتر رو جلوي چشم خانوم معلم يا بچه‌هاي كلاس در مي‌آورديم و تكليف شب رو توش مي‌نوشتيم. بعد هم آخر سال وقتي موقع خداحافظي مي‌شد از بچه‌ها يادگاري مي‌گرفتيم و از بچه‌ها مي‌خواستيم تا برامون يادگاري تو همين دفترا بنويسند.

خلاصه با بزرگتر شدن ما شكل اين دفتر و محتواي مطالب اون جدي‌تر و حجيم تر شد و گاهي اونقدر جدي مي شد كه بعدها مي‌شد يه كتاب پر فروش و بدون اينكه بدونيم سالها نويسنده بوديم و خودمون خبر نداشتيم.

حالا اون دفتر يادداشت‌ها جاي خودش رو به وبلاگ داده تا متناسب با نيازهاي امروز توش مطلبي بنويسيم كه حالا مي‌دونيم به اندازه‌ی آدماي كره خاكي كه دسترسي به اينتر نت دارند، مخاطب داره.

 

عباسی : نظرتون درباره‌ی فرهنگ وبلاگ نويسي در ايران چيه؟

عطا افشاری : جواب اين سوال را با يه عبارت مي‌دم: ما ايرانيا عادت داريم شيپور رو از سمت گشادش بزنيم براي همين با افراط و تفريط، از اين ابزار جهاني به خوبي و درستي استفاده نمي‌كنیم .

 

عباسی : شما از چه رنگي خوشتون مياد؟

عطا افشاری : من قرمز.

                                              

عباسی : چرا قرمز؟

عطا افشاری : چون توي اين رنگ فاصله ميان عشق و نفرت وحماسه و شور خيلي ظريفه.

 

عباسی : تا حالا شده خواب ببنيد مردين؟

عطا افشاری : آره خيلي زیاد! اصلا خوابيدن خودش مردن موقته.

 

عباسی : خب، بعدش چه احساسی دارین؟

عطا افشاری : مثل بقيه مثل بازيگر سينما كه توصحنه فيلم كشته مي‌شه و بعد از فيلمبرداري بلند مي‌شه لباسش رو مي‌تكونه مي‌ره دنبال زندگي‌اش، منم مي‌رم تا ادامه زندگي رو ببينم.

 

عباسی : آخرين فيلمي كه ديد چي بود؟

عطا افشاری : اگه منظورتون فيلماي مجاز رو پرده رو مي گيد، به نام پدر رو ديدم كه به نظرم يه عقبگردی براي حاتمي كيا بود. اما اگه منظورتون سينماي آمريكاست، خب من هرشب فيلمهاي زيادي می‌بينم. اصولا من عاشق سينمام. آخرين فيلم خارجي هم كه ديدم "غرور وتعصب" بود كه خيلي ازش لذت بردم.

 

عباسی : چرا آدما عاشق مي‌شن؟

عطا افشاری : بايد بگم عشق جزئي از سرشت بشره. منتها ما آدما گاهي مسير رو درست نمي‌ريم و به هر احساس پوچي عشق مي‌گيم. ولي ادبيات و فرهنگ ما از عشق موج مي‌زنه. بماند كه امروز، عشق كالاي كميابي است كه بعضي‌ از ما آدما به اون راحت چوب حراج مي‌زنيم.

 

عباسی : جنگ رو دوست داريد يا صلح رو؟

عطا افشاری : خب معلومه صلح رو. جنگ واژه كثيفيه. ولي يادمون باشه زندگي ما آدما يه نوع جنگيدنه. جنگيدن با زشتي‌ها و پلشتي‌ها! چقدر قشنگه كه با صلح براي مبارزه با زشتي‌ها و كجي‌ها بجنگيم!

 

عباسی : و سوال آخر: بزرگترين آرزوتون چيه؟

عطا افشاری : بزرگترين آرزوي من اميده. تا اميد هست اصلا آرزو معني نداره. چرا كه تنها راه نجات عشق به فرداست. و اميد به دنياي با صفا كه تو اون جنگ نباشه، كودكي مجبور نباشه سر چهارراه گدايي كنه، مادرا و پدرا از هم طلاق نگيرن...

خدا به همه‌مون آگاهي و معرفت بده و ماها ياد بگيرم و بفهميم كه تمام اين دنيا براي همه ما زبان نشانه و اشاره براي رسيدن به خوشبختيه.

عطا افشاری : قربان همه شما خوبان.

عباسی : توفیقتان روز افزون باد .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:30  توسط محبوبه بوجار   |